باران

خرید بک لینک
نیمه شب بود غمی تازهنفس، ره خوابم زد و ماندم بیدارریخت از پرتو لرزندهٔ شمع، سایهٔ دستهگلی بر دیوارهمه گل بود ولی روح نداشت، سایهای مضطرب و لرزان بودچهرهای سرد و غمانگیز و سیاه، گوییا مردهٔ سرگردان بودشمع خاموش شد از تندی باد، اثر از سایه به دیوار نماند!کس نپرسید کجا رفت؟ که بود؟، که دمی چند در اینجا گذراند؟این منم خسته در این کلبه ی تنگ، جسم درماندهام از روح جداست؟من اگر سایهٔ خویشم یا رب! روح آوارهٔ من کیست؟ کجاست؟برچسبها: شعر آواره فریدون مشیری+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 8 توسط خوش آمدید | باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: آواره, نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

چون به کام دل نشد، دستی در آغوشت کنم
میروم تا در غبار غم فراموشت کنم
سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را
ای امید آتشین، با گریه خاموشت کنم
ای دل از این شام ظلمت گر سلامت بگذری،
صبح روشن را غلام حلقه در گوشت کنم
بعد از این، ای بینصیب از مستی جام مراد!
از شراب نامرادی مست و مدهوشت کنم


برچسبها: شعر آغوش پشیمانی فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 8 توسط خوش آمدید |
باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: آغوش,پشیمانی, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

چه می جویم در این تاریکی ژرف؟، چه می گویم میان زاری و آهچه مینالم، نه درمان دارد این درد، چه میپویم، نه پایان دارد این راهدر این صحرای هولانگیز و تاریک، به دنبال چه میگردم شب و روز؟چه میخواهم در این دریای ظلمت، از این امواج سرد عافیتسوز؟به دستم: شمع خاموش جوانی، به پایم: داغهای ناتوانی...به جانم: آتش بی همزبانی، به دوشم: بار رنج زندگانی...نه از کوی محبت رد پایی، نه از شهر وفا نور صفایی!نه راه دوستی را رهنمایی، نه آهنگ صدای آشناییچه میپویم؟ - ره بی انتهایی، چه میجویم؟! - بهشت آرزو راچه مینالم؟! - ز درد بی دوایی، چه میگویم؟! - حدیث عشق او رابرچسبها: شعر زندگی فریدون باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: زندگی, نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

بیداد رفت لاله بر باد رفته رایا رب خزان چه بود بهار شکفته راهر لاله ای که از دل این خاکدان دمیدنو کرد داغ ماتم یاران رفته راجز در صفای اشک دلم وا نمی شودباران به دامن است هوای گرفته راوای ای مه دو هفته چه جای محاق بودآخر محاق نیست که ماه دو هفته رابرخیز لاله بند گلوبند خود بتابآورده ام به دیده گهرهای سفته راای کاش ناله های چو من بلبلی حزینبیدار کردی آن گل در خاک خفته راگر سوزد استخوان جوانان شگفت نیستتب موم سازد آهن و پولاد تفته رایارب چها به سینه این خاکدان در استکس نیست واقف اینهمه راز نهفته راراه عدم نرفت کس از رهروان خاکچون رفت خواهی اینهمه راه نرفته رالب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهرتا ب باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: داغ,لاله, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه که با این عمرهای کوته بی اعتباراینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چراشور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سربالا چراای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفتاینقدر با بخت خواب آلود من لالا چراآسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کنددر شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرادر خزان هجر گل ای بلبل طبع حزینخامشی شرط و باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: حالا,چرا, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

سایه شدم، و صدا کردم:کو مرز پریدنها، دیدنها؟ کو اوج نه من، دره او؟و ندا آمد: لب بسته بپو.مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!دستم در کوه سحر او میچید، او میچید.و ندا آمد: و هجومی از خورشید.از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!آوازی از ره دور: جنگلها میخوانند؟و ندا آمد: خلوتها میآیند.و شیاری ز هراس.و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!او آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.و ندا آمد: پرها هم.برچسبها: شعر تنها باد سهراب سپهری+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 10 توسط خوش آمدید | باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: تنها,باد, نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

من پا به پای موکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب، چه کوتاه!
تنها دو روز راه
میان زمین و ماه
اما، من و تو دور...
آن گونه دورِ دور،
که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدگر نرساند
ز هیچ راه،
آه!


برچسبها: شعر دور فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 12 توسط خوش آمدید |
باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: دور, نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

باز من ماندم و خلوتی سردخاطراتی ز بگذشته ای دوریاد عشقی که با حسرت و دردرفت و خاموش شد در دل گورروی ویرانه های امیدمدست افسونگری شمعی افروختمرده ای چشم پر آتشش رااز دل گور بر چشم من دوختناله کردم که ای وای، این اوستدر دلم از نگاهش، هراسیخنده ای بر لبانش گذر کردکای هوسران، مرا می شناسیقلبم از فرط اندوه لرزیدوای بر من، که دیوانه بودموای بر من، که من کشتم او راوه که با او چه بیگانه بودماو به من دل سپرد و به جز رنجکی شد از عشق من حاصل اوبا غروری که چشم مرا بستپا نهادم به روی دل اومن به او رنج و اندوه دادممن به خاک سیاهش نشاندموای بر من، خدایا، خدایامن به آغوش گورش کشاندمدر سکوت لبم ناله پیچیدشعلهٔ باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: رویا, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

شهریست در کنار آن شط پر خروشبا نخلهای در هم و شبهای پر ز نورشهریست در کنارهٔ آن شط و قلب منآنجا اسیر پنجهٔ یک مرد پر غرورشهریست در کنارهٔ آن شط که سالهاستآغوش خود به روی من و او گشوده استبر ماسه های ساحل و در سایه های نخلاو بوسه ها ز چشم و لب من ربوده استآن ماه دیده است که من نرم کرده امبا جادوی محبت خود قلب سنگ اوآن ماه دیده است که لرزیده اشک شوقدر آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ اوما رفته ایم در دل شبهای ماهتاببا قایقی به سینهٔ امواج بیکرانبشکفته در سکوت پریشان نیمه شببر بزم ما نگاه سپید ستارگانبر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهربوسیده ام دو دیدهٔ در خواب رفته رادر کام موج دامنم افتاده است و اوبیر باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: یادی,گذشته, نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

امشبدر یک خواب عجیبرو به سمت کلماتباز خواهد شد.باد چیزی خواهد گفت.سیب خواهد افتاد،روی اوصاف زمین خواهد غلتید،تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.چشمهوش محزون نباتی را خواهد دید.پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.راز، سر خواهد رفت.ریشه زهد زمان خواهد پوسید.سر راه ظلماتلبه صحبت آببرق خواهد زد،باطن آینه خواهد فهمید.امشبساقه معنی راوزش دوست تکان خواهد داد،بهت پرپر خواهد شد.ته شب، یک حشرهقسمت خرم تنهایی راتجربه خواهد کرد.داخل واژه صبحصبح خواهد شد.برچسبها: شعر تا انتهای حضور سهراب سپهری+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 8 توسط خوش آمدید | باران...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: انتهای,حضور, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی